تبليغاتX
دخترك باران


دخترك باران

قطرات بارانم را به تماشا می گذارم ...

 

ن من سال ها بعد از تو آمده بودم

ولی حالا برای تو می نویسم

باید بگویم

ما دشمنان هم بوده ایم

دشمنان تو

و دریا

فقط توهمی است

که اسمش را شنیده ایم

آسمان خراش ها

انگشت اشاره است به آسمان

و آسمان تو را هم دیگر نمی بیند

من سال ها بعد از تو آمده ام

ولی سال ها بعد باید به تو بنویسم

که ای درخت!

جای تو چه چیزی خواهیم کاشت...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391| ساعت 18:21| توسط نسرین خلفی|

این روزها عجیب وقتی به فکرت می افتم، هوایی می شوم
بگذار بزرگ شوم
بزرگ
بزرگ
هوایی
اما اگر خواستی بیایی
...
بعد از کنکورم بیا
من هوایی شدن را دوست دارم
این کنکور است
که وصله ای ناجور است به بزرگ شدن من

با تو من بزرگ ترم!!
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391| ساعت 13:13| توسط نسرین خلفی|

خالی می شوم از خودم
و فانوس ها
مرا به کریمخان می رسانند
به آکاردئونی که مرا یاد تو می انداخت
به انگشتانی که روزی مرا دوست داشتند

خالی
پر
خالی
و من از تو بودم که پر می شدم
...
از انگشتانت
چراغ ها خاموش می شوند

کبریت می کشم
ولی کسی در من روشن نمی شود...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390| ساعت 22:50| توسط نسرین خلفی|

 

دنیا گاهی

پرده را باز می کند

نگاه می کند

شجریان می خواند

و برمی گردد به من

باید حافظ بخوانم

باید از تو سراغ بگیرم

باید...

چای می خوری

نان می خری

و پرده را می بندی

 

دنیا گاهی جا عوض می کند

پرده را باز می کند

کجا می روی؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390| ساعت 9:31| توسط نسرین خلفی|

از دست هایم گلی می روید

و بهاری می سازد

که سربازها

یکی بعد از دیگری

سرود صلح را می خوانند

و پرچم ها بلند می شود

بلند

بلند

و صدا می آید از من

پرچم ها همیشه در صلح هستند

وقتی سوراخ ها راه هوا را باز کنند

از استخوان هایم هوا می آید

سربازها دیگر صلح گرده اند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390| ساعت 17:46| توسط نسرین خلفی|

آدم

حوایی بود که عاشق شد

 و هابیل بیدار شد

قابیل به خواب رفت

و دنیا به خواب رفت

          خواب

         خواب

و کسی ندانست چرا بیدار شدیم

                                             شاید برای اسماعیل

                                           شاید برای موسی

ما معجزه شده ایم

مار اژدها می شود!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390| ساعت 9:27| توسط نسرین خلفی|

دست روی دست می گذاری

و مرداب ها به جریان در می آیند

عشق رنگ آبی می شود

موج می شوی

خروشان

زیبا

و از دریا ها می گذری

و گلخانه می شوی

تمام دنیا قرمز می شود

سبز می شوی

دروازه های شهر باز می شود

شهر را می سپارند به دست تو

سنگ روی سنگ بند نمی شود

دست روی دست...

هیچ وقت ساده نبودی

همیشه مرا رنگ می زنی

دنیا را
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390| ساعت 12:29| توسط نسرین خلفی|

 

دست به دست هم بالا می رویم

از این پله ها

یک

دو

.

.

.

پانزده

شانزده

بالا

بالا

کسی صدایمان می زند

گوشهایمان کی کر شد؟

 

امروز ۱۶ ساله می شوم و این بار باید بیشتر دقت کنم به جای خوشحالی گریه می کنم چرا که کوله ام سنگین تر می شود

چرا یادمان می رود.........................................

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390| ساعت 15:40| توسط نسرین خلفی|

آسمان را به آسمان خراش ها

و نور را به چشم های تو تقدیم کردیم

حالا مدت هاست

باید به تماشای ماه بنشینیم

تا نزدیک تر شود...

نور را  برداشتیم

و چشم های تو را جایش گذاشتیم

ما ساکنان غاری هستیم

که باید از آن بیرون برویم

اما دهانه ی غاری که ما به آن ماه می گوییم

از آسمان خراش ها هم دور تر است

 

امیدم برای به تو رسیدن کم رنگ شده...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390| ساعت 13:59| توسط نسرین خلفی|

به نام همه یی که تویی و هیچی که منم...

(تقدیم به داریوش معمار)

و داستانی دیگر

که از صدای تو شروع می شود

و سال ها

بلند می خواند

و داستانی دیگر

در من چشم می گذارد

تا تو را پیدا کند

و تو

کتابی هستی

که بلند بلند می خوانمت

اگر مرا باز کنند

صدای تو را می یابند

که در من شعر شده ای...


و تبریکی دیگر به استادی دیگر

به کسی که قسمتی از نوجوانیم رو مدیونش هستم

مجموعه‌شعر:اسطبل اسطبل

مولف:داریوش معمار

ناشر: چشمه ، جهان تازه‌ی شعر

قیمت: ۲۶,۰۰۰ریال

تعداد صفحه: ۱۰۲ صفحه

چند شعر از داروش معمار در ادامه مطالب...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389| ساعت 14:49| توسط نسرین خلفی|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت



كد ماوس



.