دخترك باران
قطرات بارانم را به تماشا می گذارم ...
ولی حالا برای تو می نویسم باید بگویم ما دشمنان هم بوده ایم دشمنان تو و دریا فقط توهمی است که اسمش را شنیده ایم آسمان خراش ها انگشت اشاره است به آسمان و آسمان تو را هم دیگر نمی بیند من سال ها بعد از تو آمده ام ولی سال ها بعد باید به تو بنویسم که ای درخت! جای تو چه چیزی خواهیم کاشت... دنیا گاهی پرده را باز می کند نگاه می کند شجریان می خواند و برمی گردد به من باید حافظ بخوانم باید از تو سراغ بگیرم باید... چای می خوری نان می خری و پرده را می بندی دنیا گاهی جا عوض می کند پرده را باز می کند کجا می روی؟ و بهاری می سازد که سربازها یکی بعد از دیگری سرود صلح را می خوانند و پرچم ها بلند می شود بلند بلند و صدا می آید از من پرچم ها همیشه در صلح هستند وقتی سوراخ ها راه هوا را باز کنند از استخوان هایم هوا می آید سربازها دیگر صلح گرده اند... آدم حوایی بود که عاشق شد و هابیل بیدار شد قابیل به خواب رفت و دنیا به خواب رفت خواب خواب و کسی ندانست چرا بیدار شدیم شاید برای اسماعیل شاید برای موسی ما معجزه شده ایم مار اژدها می شود!!!! دست روی دست می گذاری و مرداب ها به جریان در می آیند عشق رنگ آبی می شود موج می شوی خروشان زیبا و گلخانه می شوی تمام دنیا قرمز می شود سبز می شوی دروازه های شهر باز می شود شهر را می سپارند به دست تو سنگ روی سنگ بند نمی شود دست روی دست... هیچ وقت ساده نبودی همیشه مرا رنگ می زنی دست به دست هم بالا می رویم از این پله ها یک دو . . . پانزده شانزده بالا بالا کسی صدایمان می زند گوشهایمان کی کر شد؟ امروز ۱۶ ساله می شوم و این بار باید بیشتر دقت کنم به جای خوشحالی گریه می کنم چرا که کوله ام سنگین تر می شود چرا یادمان می رود......................................... و نور را به چشم های تو تقدیم کردیم حالا مدت هاست باید به تماشای ماه بنشینیم تا نزدیک تر شود... نور را برداشتیم و چشم های تو را جایش گذاشتیم ما ساکنان غاری هستیم که باید از آن بیرون برویم اما دهانه ی غاری که ما به آن ماه می گوییم از آسمان خراش ها هم دور تر است امیدم برای به تو رسیدن کم رنگ شده... (تقدیم به داریوش معمار) و داستانی دیگر که از صدای تو شروع می شود و سال ها بلند می خواند و داستانی دیگر در من چشم می گذارد تا تو را پیدا کند و تو کتابی هستی که بلند بلند می خوانمت اگر مرا باز کنند صدای تو را می یابند که در من شعر شده ای...
و تبریکی دیگر به استادی دیگر به کسی که قسمتی از نوجوانیم رو مدیونش هستم مجموعهشعر:اسطبل مولف:داریوش معمار ناشر: چشمه ، جهان تازهی شعر قیمت: ۲۶,۰۰۰ریال تعداد صفحه: ۱۰۲ صفحه چند شعر از داروش معمار در ادامه مطالب...
ن من سال ها بعد از تو آمده بودم
بگذار بزرگ شوم
بزرگ
بزرگ
هوایی
اما اگر خواستی بیایی
... بعد از کنکورم بیا
من هوایی شدن را دوست دارم
این کنکور است
که وصله ای ناجور است به بزرگ شدن من
با تو من بزرگ ترم!!
و فانوس ها
مرا به کریمخان می رسانند
به آکاردئونی که مرا یاد تو می انداخت
به انگشتانی که روزی مرا دوست داشتند
خالی
پر
خالی
و من از تو بودم که پر می شدم
... از انگشتانت
چراغ ها خاموش می شوند
کبریت می کشم
ولی کسی در من روشن نمی شود...

.jpg)
::ادامه مطلب::
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |


